از کلاس درس دانشگاه صنعتی امیرکبیر تا حیاتبخشی در سینا؛ آخرین تدریس استاد سعید پورمهدیان با اهدای اعضا
استاد سعید پورمهدیان ، استادی که سالها در رشته پلیمر در دانشگاه صنعتی امیرکبیر تدریس میکرد و با بیش از دهها مقاله علمی نامی نیک از خود به یادگار گذاشت، امروز برای وداع با دنیای فانی مهمان اتاق عمل بیمارستان سینا شد تا با اهدای اعضا، آخرین و بزرگترین درس زندگی را نیز به دانشجویانش بدهد؛ درس بیبدیل ایثار، بخشش و انساندوستی.
به گزارش روابطعمومی شبکه فراهمآوری اعضا و نسوج پیوندی دانشگاه علوم پزشکی تهران، در دقایق پایانی، در حالی که خانوادهی استاد پورمهدیان پشت در بخش مراقبتهای ویژه (ICU) خود را برای بدرقه جسم بیجان پدر تا اتاق عمل مهیا میکردند، دختر ایشان با نگاهی ناباور، از شخصیت، خاطرات و میراث ماندگار پدر سخن گفت.
با چشمانی در بهت و ناباوری، دستانی لرزان اما دلی آرام از تصمیمی که گرفته بود، در کنارش نشستم. تا آمدم اولین سوال را بپرسم و بگویم: از پدرت بگو…، بغض امانش را ربود و اشکهایش سرازیر شد. با صدایی لرزان گفت: پدرم پیش از آنکه استاد دانشگاه باشد، بهترین بابای دنیا برای من بود.» وقتی این جملات را بیان میکرد، دستانش را بر روی قلبش میفشرد و ادامه داد: این روزها که بابا در ICU بود، انگار دوباره از نو او را شناختم؛ با هر زنگ تلفن و در هر کلامی که دیگران از او میگفتند، فهمیدم پدر خوبم چقدر محرم راز، همراه و پناه دوستان، آشنایان و اقوام است.
او ادامه داد: این روزها فکر میکنم پدرم چه زود قصد رفتن کرد و من چقدر فرصت در کنار او بودن را از دست دادم. این روزها به ICU میرفتم و در گوشش، هر بار به امیدی که بشنود، زمزمه میکردم: “بابا! خیلی دوستت دارم…” و هزاران بار از خدا میخواستم که دوستداشتنهای مرا بشنود.
پدر اهل کار و عمل بود؛ او وطنش را بسیار دوست داشت و به عشق خدمت به خاک میهن بازگشت و سالها رشته پلیمر را در دانشگاه صنعتی امیرکبیر تدریس کرد. او حتی با وجود بیماری، ساعتها کنار تخته میایستاد و عاشقانه تدریس میکرد. او برای خودش چیزی نمیخواست و بیشتر خواستههایش برای دیگران بود.
پدرم خط بسیار خوشی داشت… دستنوشتهها و ابیاتی با خط زیبایش در اتاقم هست؛ اما هیچوقت در تلخترین کابوسهایم هم فکر نمیکردم روزی بیاید که به آن خط چشم بدوزم و او دیگر نباشد… حس میکنم نه تنها تکهای از وجودم، که تمام قلبم را با خود میبرد.
او کمی مکث کرد و اینبار از تصمیم بزرگی که گرفته بودند گفت: در انتهای ذهنم به یاد میآورم که انگار پدر جایی از اهدای اعضا صحبتی کرده بود و من فکر میکنم این، خواسته قلبی خود پدرم بود؛ و همین موضوع به من آرامش میدهد. اینکه عضوی از کالبد پدرم در تن فرد دیگری به زندگی ادامه دهد، یعنی پدرم دوباره در این دنیا نفس میکشد و این، بزرگترین تسلای دل من است.
و در ادامه افزود: مسلماً تصمیم به اهدای اعضا عزیزان سخت است ؛ اما در اتخاذ این تصمیم، اگر خود را به جای گیرنده عضو بگذاریم، میفهمیم که او چقدر برای ادامه زندگی به این هدیه نیازمند است. شاید اگر کسی در این شرایط قرار بگیرد، باید به خوبی فکر کند که آیا تا آخر عمر از این تصمیم راضی خواهد بود یا پشیمان؟ و به آنچه عمل کند که وجدانش را آرام نگاه میدارد.
ارسال به دوستان